برچسب:, :: :: نويسنده : ایمان شهریاری
ای قلم در حرفهایت اثری نیست / برای من از آشنا خبر نیست ای خدا ، این جمعه هم آمد و رفت / از یوسف فاطمه خبری نیست . . . . . . یقین بدان که اثر میکند دعای فرج / و از عنایت آن صاحبالزمان برسد شروع دفتر باور به نام او زیباست / اگر که ختم غزل هم به پای آن برسد . . . . . . ای جان جهان بسته به یک نیم نگاهت / دل گشته چو گل سبز به خاک سر راهت هم بام فلک پایگه قدر و جلالت / هم چشم ملک خاک قدم های سپاهت . . . اذان جمکران شوری به پا کرد / دلم را از غم عالم جدا کرد صبا را گشته بودم محرم راز / مرا با رمز غیبت اشنا کرد . . . . . . با توام ای دشت بی پایان سوار ما چه شد / یکه تاز جاده های انتظار ما چه شد؟ آشنای” لا فتی الا علی” اینجا کجاست؟ / صاحب” لا سیف الا ذوالفقار “ما چه شد؟ . . . نازم آن رعنا قدت را، خال رویت را لبت را / با غم غیبت چه سازی روزهایت را شبت را ای گل نرگس کجایی؟ دردمندان را دوایی / گوشه چشمی نمایی این مریضان غمت را ادامه در لینک زیر
. . . سلام بر انتظار منم و جمعه های بی سامان / منو و این ندبه های بی پایان در این کویر پر زسراب / کجاست آن باران . . . ؟ . . . آقا نگاهت جای آهوهاست، می دانم / دستان پاکت مثل من تنهاست، می دانم آقا دلت در هیچ ظرفی جا نمی گیرد / جای دل تو وسعت دریاست ، می دانم . . . . . . خدایا ! زنده کن شوق دعا را / شبی سرشار کن از خویش ما را ببین چشم انتظاران بهاریم / پر از آیینه کن تقویم ها را . . . . . . ای سبز پوش کعبه دلها ظهور کن / از شیب تند قله غیبت عبور کن درد فراق روی تو ما را زغصه کشت / چشم انتظار عاشق خود را صبور کن . . . . . . هر هفته تلخ امد رد شد نیامدی / خورشید زیر سایه لگد شد نیامدی بغضم شکست تکه ابری بباردت / اب از گلوی حوصله رد شد نیامدی . . . . . . یک عمر میله های قفس را شمر ده ام / با شوق دستهای تو یا ایها العزیز من سوگوار بر سر هر دار می روم / شاید شوم فدای تو یا ایها العزیز . . . . . . ای از من بگو آن دلبر جانانه را / گاه گاهی یادکن این خسته دیوانه را جای او در خانه دل باشدو ما غافلیم / در میان خانه گم کرده ایم صاحب خانه را . . . . . . کاش می شد که منم لایق دیدار شوم / از همه دل کنم از غیر تو بیزار شوم کاش می شد که نقاب از رخ خود بر داری / روی تو بینم و آنگه به سر دار شوم . . . . . . با کدام آبــرویـی روز شمـارش باشیم / لحظه ای در نظر چشم خمارش باشیم کاروان سحـرش بــهـر هـمـه جـا دارد / تا که جا هست چرا گرد و غبارش باشیم . . . . . . و امروز هم گذشت تو اما نیامدی / آه ای رسول خاتم غمها! نیامدی گشتم پی مقام سلیمان خویشتن / من دیو سیرتم که تو پیدا نیامدی ؟ هر گوهری برای مباداست، نازنین! / حالا شده است روز مبادا، نیامدی . . . . . .
ای جان جهان بسته به یک نیم نگاهت / دل گشته چو گل سبز به خاک سر راهت هم بام فلک پایگه قدر و جلالت / هم چشم ملک خاک قدم های سپاهت عیسی به شمیم نفست روح گرفته / دل بسته دو صد یوسف صدیق به چاهت دل های خدایی همه چون گوی به چوگان / ارواح مکرم همه درمانده ی جاهت از عرش خداوند الی فرش، به هر آن / هستند همه عالم خلقت به پناهت دائم صلوات از طرف خالق و خلقت / بر روی سفید تو و بر خال سیاهت زیباتر و بالاتری از آنکه به بیتی / تشبیه به خورشید کنم یا که به ماهت سوگند به چشمت که رسولان الهی / هستند به محشر همه مشتاق نگاهت زیبد که کند ناز به گلخانه ی جنت / خاری که شود سبز در اطراف گیاهت این نیست مقام تو که آدم به تو نازد / عالم به تو خلاق دو عالم به تو نازد نظرات شما عزیزان: ![]()
![]() |